تبليغاتX
خدایا من تو را دارم .....
 

.

بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند

سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است

فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند

توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوروز ۹۱ مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:21  توسط بهاره   | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 18:58  توسط بهاره  

 

های دخترک!

برگشت

چه بزرگ شده بود ......


- پس کبریت هایت کو؟


پوزخندی زد

گونه اش آتش بود

سرخ، زرد، ...

- میخواهم امشب

با کبریت های تو

شهر را به آتش بکشم!


نگاهی انداخت

تنم لرزید



- سالهاست تن می فروشم

می خری؟......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 20:42  توسط بهاره   | 

 

داشتم میرفتم دانشگاه طوبا زنگ زد داشت گریه میکرد گفتم چی شده؟ گفت چرا امیدوارم کردی ؟

ترسیدم امااااااااااااااا درست حدس زدم

آرزو خواهر زادش اومد یش خودت خدا جون

خدایای مهربونم آرزو زنده نموند که به آرزوهاش برسه که مادرش به آرزوهاش برسه که...هر چی خودت صلاح

میدونی حتما اونجا جاش بهتره ...زمین کجا و بهشت تو کجا ۱۲ سال حالا دیگه نه ...حتما جاش بهتره حتما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:35  توسط بهاره  

 

 

" سـرمشــق های آب بــابــا یــادمــان رفتـــ ،

رسمــ نــــوشتن بـــا قــــلمـــ یــادمــان رفتــ ، 

شــعــر خـــدای مهــربــان را حفــظ کــردیمــ ،

امــا خــدای مهــربــان را یــادمــان رفتــ..."

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:57  توسط بهاره   | 

خدایاااااااااااااااااااااااا

 

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی...

میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم.

هرچه تلاش کردم، نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:12  توسط بهاره   | 

 




آقا اجازه؟مطلب امروز ما خداست...


توضیح میدهید که جای خدا کجاست؟


قرآن نوشته که او همه جا هست و مادرم...


اصرار میکند قبله کمی سمت راست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:58  توسط بهاره   | 

 

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب


نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند


به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند


به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند


به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،


بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:14  توسط بهاره   | 

 

 

کودکی که لنگه کفش خود را امواج از او گرفته بود بر روی ساحل نوشت:
دریا دزد کفش های من !!!
مردی که از دریا ماهی گرفته بود بر روی ساحل نوشت :
دریا سخاوتمند ترین سفره هستی !!!
موج دریا آمد و این جملات را با خود محو کرد . تنها این پیام را باقی گذاشت :
برداشت های دیگران از خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:0  توسط بهاره   | 

 

 

خدایا !...جایی بهتر از بهشت خلق کن

برای

زیر پای مادر میخواهم...

 

 

 

 

 

 

پ.ن

كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...سنگینه براش...پنج کیلو شم ...تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم


مادرم دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 22:28  توسط بهاره   | 

 

 

آدمها چه راحت با جابجایی یک نقطه از خدا جدا می شوند!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:47  توسط بهاره  

  

 

سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست

ورنه عشق تو کجا واین دل بیمار کجا!!

آغاز امامت امامت حضرت ولی عصر (عج) مبارک

برای تعجیل در فرجش به اندازه ارادتت *صلوات*

اللهم صل علی محمد وآل محمد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 13:40  توسط بهاره   | 

 

 

یه خانمی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد  

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو  

یه آقایی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو  باند مخالف رانندگی میکرد  

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو  

وقتی این دو به هم رسیدند  

خانم شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و

خطاب به آقا فریاد میزنه  

حیووووووووون  

آقا هم بلافاصله داد میزنه  

میمووووووون   

هر دو به راه خود ادامه دادند

و

آقاهه کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود

خوش به حالش شده بود  

فقط وقتی سرپیچ بعد رسید

.

.

.

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو  

نتیجه ی اخلاقی:  

مردها هیچوقت واقعا نمی فهمند که

زن ها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:47  توسط بهاره   | 

 

هر روز صبح يک ليوان قدرداني بنوشيم
قبل از رفتم به محل کار يک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان برادري و يک ليوان فروتني بنوشم.
زماني که به خانه برميگردم به مقدار کافي عشق بنوشم و
زماني که به بستر مي روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
اميدوارم خدا نعمتهايش را بر شما سرازير کند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 1:6  توسط بهاره   | 

وقتی خدا بهت میگه باشه

چیزی رو که میخوای بهت میده.

وقتی میگه صبر کن

چیز بهتری بهت میده.

وقتی میگه نه

داره بهترین رو برای تو اماده میکنه...

 

خدا جونم داری بهترینو آماده میکنی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:1  توسط بهاره   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:24  توسط بهاره   | 

کارت پستال درخواستی طراحان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:27  توسط بهاره   | 

 

 

سلام دوستای خوبم من برگشتم شرمنده همتونم  بخدا

 

 

ابن جند وقت درگیر دریسا و.....بودم نمیدونین بر من دانشجو چی گذشت


یک ترم دانشجو میگذرد؟



شروع ترم





یک هفته بعد از شروع ترم







دو هفته بعد از شروع ترم





قبل از میان ترم





در طول امتحان میان ترم





بعد از امتحان میان ترم






قبل از امتحان
پایان ترم





اطلاع از برنامه پایان ترم









7 روز قبل از پایان ترم







6 روز قبل از پایان ترم







5 روز قبل از پایان ترم







4 روز قبل از پایان ترم







2 روز قبل از پایان ترم







1 روز قبل از پایان ترم





شب قبل از امتحان







1 ساعت قبل از امتحان





در طول امتحان






هنگام خروج از
سالن امتحان




حالا ازم دلخور نباشینااااااااااااااااااااا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:26  توسط بهاره   | 

باز باران ...باترانه ميخورد بربام خانه يادم آمدكربلا را دشت پرشورو بلا را گردش يك ظهرغمگين گرم و خونين لرزش طفلان نالان زيرتيغ و نيزه ها را باصداي گريه هاي كودكانه ميدود طفلي سه ساله پرزناله،دلشكسته،پاي خسته باز باران ...بازباران...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 9:4  توسط بهاره   | 

معلم عزيزم از زمين رفت:-( خداجون خودت هواشو داشته پرواز را به خاطر بسپار "پرنده مردنيست
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:57  توسط بهاره   | 

خدا جون ميدوني كه معلم كلاس سوم ابتداييم تو كماست كمكش كن بچه ها محتاج دعا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 7:59  توسط بهاره  


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری… باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب…، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو… به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

                                                                                                     از طرف دوستدارت خدا

                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 10:42  توسط بهاره   | 

 

مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد ، دستش را در جیبش می کند و در
می آورد ، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می
شود .. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می
کنند ….
(* تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم !!!!...)
مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع
سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی
دم دستم نیست احتمالا فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی
به سمت من می آورد….
(* تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم !!!!...)
اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست ، اتوبوس زیاد هم شلوغ
نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت
از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد .. با خودم می
گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا میکنم … اما تصادف مدام در طول میله
اتفاق می افتد …..
(* تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم !!!!...)
پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من
عبور کند ، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد
کسی که باید جایش عوض کند ، بایستد ، جا خالی بدهد ، راه بدهد و … من
هستم
(* تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم !!!!...)
راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند … سرم را باید تا
انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم .. مدام حرف میزند و از
توی آینه منتظر جواب است ..خودم را به نشنیدن می زنم … موقع پیاده شدن بس
که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود … چشمانش به نظر سالم می آید
اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم
شروع می کند … البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می
کردم ….
(* تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم !!!!...)
راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد… راه می دهم
نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش
بیرون زده است … “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها “…. مسافرهای توی ماشین
همه نیششان باز می شود … تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم …و
مدام باید مواظب ماشین هایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم
موقع رسیدن خسته هستم .. اعصابم به کلی به هم ریخته است
(* تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن !!!!...)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 20:5  توسط بهاره   | 


فرض بر این است که شما با تلفن این شعرای عزیز تماس گرفته اید و

شاعر محترم منزل تشریف ندارند و تلفن ایشان روی پیغام گیر است.

پيغام‌گير حافظ:

رفته‌ام بيرون من از كاشانه‌ي خود غم مخور

تا مگر بينم رخ جانانه‌ي خود غم مخور

بشنوي پاسخ ز حافظ گر كه بگذاري پيام

زان زمان كو باز گردم خانه‌ي خود غم مخور


پيغام‌گير سعدي:

از آواي دل انگيز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پيغام تو خواهم گفت پاسخ

فلك گر فرصتي دادي به دستم


پيغام‌گير فردوسي:

نمي‌باشم امروز اندر سراي

كه رسم ادب را بيارم به جاي

به پيغامت اي دوست گويم جواب

چو فردا برآيد بلند آفتاب


پيغام‌گير خيام:

اين چرخ فلك، عمر مرا داد به باد

ممنون تو‌ام كه كرده‌اي از من ياد

رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش

آيم چو به خانه، پاسخت خواهم داد


پيغام‌گير منوچهري:

از شرم، به رنگ باد باشد رويم

در خانه نباشم كه سلامي گويم

بگذاري اگر پيام، پاسخ دهمت

زان پيش كه همچو برف گردد رويم


پيغام‌گير مولانا:

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم

شوري برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پيغام‌گير باباطاهر:

تليفون كرده اي جانم فدايت

الهي مو به قربون صدايت

چو از صحرا بيايم، نازنينم

فرستم پاسخي از دل برايت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 13:58  توسط بهاره   | 


dankbzgbz00s9aookp7u.gif



مهم نیست که رؤیاهای معصـومِ مرا می دزدند


یا به لحن ترانه های کودکی ام می خندند........

می دانم به زودی در زیر عبور این لحظه های پرشتاب دفن خواهم شد ...

ولی تو را قسـم به هـرچه از بی قـراری دریا شنیـده ای

مگذار کسی هوای بارانی چشمت را

به گریه تعبیر کند....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 13:50  توسط بهاره   | 

سلام آقاي گلم امام رضاي مهربون من تولدت مبارك شرمندم آقا هيچ شمعي پيدا نكردم كه لياقت فوت كردن برا شما داشته باشه آقا اگه قابل بدوني شمع دلمو فوت كن كه بدجورميسوزونتم حتما امشب پيش خدا ي جشن تولده بزرگ گرفتن براتون منو ببخش بي لياقتم كه شب تولدت گريه كردم نميخواستم خراب شه ازم ناراحت نباش نفس من
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 13:49  توسط بهاره  


خدایا خدای خوبم قربوت بشم تا کی میخوای امتحانم کنی؟دیگه طاقت درد و رنج کشیدنو ندارم دیگه صبور نیستم  خدایا میدونم هوامو داشتی تا به امروز  میدونم اگه هوامو نداشتی از این بدتر میشد بازم ممنونتم خداجونم جزتو کسی رو ندارم که بتونم ازش چیزی بخوام دوبار تا حالا بهم فرصت زندگی دادی فقط بازم کمکم کن خدایا همه چیزم مال تو صورتم زیباییم زشتیم همه چیزمو خودت بهم دادی خدایا داده هاتو ازم پس نگیر خدایا جامعه ی مارو میشناسی میدونی تو چه دنیای زندگی میکنم میدونی دخترم همه اینا رو بهتر از خودم میدونی خدیاا کمکم کن خوب شم خدایا بخاطر متام گناهای کرده و نکردم معذرت میخوام خدیا منو ببخش اگه کوتاهی کردم خدایا امتحانم نکن دیگه میترسم کم بیارم

خدایا میدونی که دوستت دارم

   


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:54  توسط بهاره   | 

 

سلام دوستاااااااااااااااااااااای گلم خوبییییییییین؟ من اومدم

 

راستشو بخواین چند روزه تصمیم گرفتم اپ کنم تو وبم اما نمیدونستم باید چی بزارم

 

این چند وقت نیومدم یادم رفته

 

دیگه اومدم بمونم اگه خدا بخواد .یکی از دوستای ماهم لطف کرد واسم یه قالب خوشمل اماده

 

کرد .ازش ممنونم مرسی داداش خوبم

 

از همتون که تو این مدت فراموشم نکردین ممنونم و بازم میگم شرمنده ام که نبودم

 

راستی امروز اولین روز مدرسه هاست یادش بخیر به همه دانشاموزا هم این روزو تبریک میگم

 

خیلی دلم میخواد برگردم به اون زمان  آخ که چقد شیطونی میکردیم

 

ههههههههههیییییییییییییییییی

 

 مامانم برا دختر خاله کوچولم  مداد رنگی خرید انقد حسودیم ششششششد چه لوازم تحریرای

 

سوسولی اومده تو بازار  منم میخوااااااااااااااااااااام زمان ما از این چیزا مد نبود که رفتیم

 

دبیرستانم من کتابامو به زور میبردم مدرسه چه برسه به دفتر  آخ من دفتر میخوام عکس جلد


روش راپونزل باشه برجسته هم باااااااااااااشه


این عکس کپ عکس دوران مدرسه منه اونی که رو میزه سمت چپ خیلی شبیه اونوقتای منه


کلی خندیدم وقتی دیدم یادش بخیر


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 14:22  توسط بهاره   | 

سلام دوستاي گلم خوبين؟ نماز روزه هاتون قبول. اومدم ي چيزو باهاتون درميون بزارم حتما تو برنامه ها تلويزيون قحطي زده ها رو ديدين كه هيچ فرقي با ما ندارن حتما بچه هاشونو ديدين كه چقد مريض و گرسنن از گشنگي فقط تو چهرشون دندوناشون مشخصه ديشب كه اين صحنه ها رو مي ديدم بغضم گرفت از خودم بدم اومد به خيال خودمون روزه ايم سحري ميخوريم افطارم كه قربونش برم سفره هاي ايراني چيزي توش كم نيست .اونوقت ي عده آدم دارن از گشنگي ميميرن حتي آب ندارن بخورن شايد وقت افطار آب و كه ميخوريم ميگيم اوخي يا...كلي سحري و افطاري و هزار تا چيزه ديگه ميخوريم باز روزه گرفتن برامون سخته اون وقت اون بچه ها پيرا همه و همه حتي ي وعده غذا هم ندارن راستي دقت كردين امسال يكم گرمه چقد روزه خور زيادشده؟قبلنا بيشتررعايت ميكرديم الان وسط خيابون ي بتري آب دستشونه و خيلي راحت بي توجه به خيلي ها آب ميخورن حداقل تو اين لحظه يكم ياده آدمايي بيوفتيم كه تو ي گوشه دنيا دارن از گشنگي و تشنگي ميميرن يكم كمك كنيم ميدونم اكثرا كه دوره هم جمعيم تو اين وبلاگ أكثرشما دوستاي گلم مثل خودم دانشجويين يا مدرسه اي و حقوق بگيرهم نيستين اما هزارتومنم هزارتومنه واسه تولده دوستمون چقد خرج ميكنيم؟خداييش خرج نميكنيم؟ بياين فكركنيم ي دوست ي گوشه دنيا داريم بياين فكركنيم قراره بهش كادو تولد بديم اصلا اسمشو نزاريم كمك بگيم كادو تولدشه آخه اكثرأ ادعامون ميشه كه زياد كمك ميكنيم مثلا آش نزري ميپزيم بين ي عده پخش ميكنيم كه هيچ نيازي ندارن بهش افطاري ميديم به ي عده كه همه چي دارن بگذريم از اين حرفا من درحدي نيستم اينا رو بگم فقط دوستاي گلم اين ماه اگه حتي ٥ تومن از تو پول توجيبيمونم كم شه چيزي نيست آي كسايي كه دستتون ميرسه اين زمانا خدا داره امتحانمون ميكنه حواسمونو جمع كنيم. ببخشيد زياد حرف زدم در حدش نبودم خودمون به دلمون رجوع كنيم. يا علي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 4:51  توسط بهاره   | 

 

سلام دوستای گلم خوبین؟

اومدن ماه رمضان  رو به همتون تبریک میگم امیدوارم این ماه یه پل محکمی بین ما  وخدای مهربون بشه

سر افطار و سحر مارو فراموش نکنینا همه رو دعا کنین .محتاج دعا

راستی اگه نمیام به وبلاگاتون ازم ناراحت نشینا دوستای خوبم  کایوس. رهگذر. غمکده عشق. شادی  تمکین ازعشق . شکوفه صورتی .عشق و نفرت. امیر حسین .رایین .غیاثی.کلبه عشق و بقیه که همتون برام ارزشمندین منو ببخشین جبران میکنم

 

                   خدایا کمک کن از این مهمونی بیشترین بهره رو ببریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 10:50  توسط بهاره   |